۱۳۹۷ بهمن ۲۸, یکشنبه

باتری

احمد امروز کارت را برداشته بود و رفته بود برای ماشینی که می‌خواستند با دوستانش درست کنند، باتری قلمی خریده بود. چهار باتری، بیست‌هزار تومان. برایم که گفت، گفتم نیازی به این باتری‌های گران نداشتید و برو پس‌شان بده. پس‌شان نگرفته بود. گفته بود جعبه‌شان باز شده. شاید بهانه‌اش موجه باشد و شاید نه. این اهمیت ندارد.
به گمانم چیزی که اهمیت دارد، فروش باتری گران به بچه‌هاست. بارها و بارها اتفاق افتاده که فروشنده‌ای به خود من قیمت بالای جنس را گوشزد کرده است. یعنی این هشدار را می‌دهد که این جنس از قیمت متعارف بازار قیمتش بیشتر است؛ به هر دلیلی. به نظرم وقتی فروشنده چیزی را می‌فروشد که قیمتش از قیمت متعارف بازار بیشتر است، منصفانه این است که به مشتری بگوید. باتری عادی قیمتش حدود هزار تومان است. طبعاً مقصودش باتری پنج‌هزار تومانی نبوده. به گمانم رفتار فروشنده بی‌انصافی بوده.

۱۳۹۷ بهمن ۲۲, دوشنبه

نابخشایندگی

خیال می‌کنم سخت نابخشاینده‌ام. بسیار دیر خشمگین می‌شوم. اما وقتی خشمگین شوم و به گمانم خشمم موجه باشد و این خشم را نشان دهم، بسیار سخت است، فرد مقابل را مثل پیش ببینم. اسم ع.ر را توی توییتر می‌بینم. یک بار غیرمنصفانه چیزی نوشت. بعد آن مثل آدم قبل نشد. شاید از زمان گودر می‌شناختمش. گپ می‌زدیم و مخالفت می‌کردیم و این گپ و گفت‌ها و مخالفت‌ها تأثیری در دوستی یا رابطه نداشت. خیال می‌کنم به بی‌انصافی‌اش آگاه بود. بعد آن هیچ گفت‌وگویی نداشتیم.
ع.ر تنها نیست. مثال‌های این داستان فقط ع.ر نیست. حتی کسانی بودند که بعد آن پیام دادند و عذر خواستند و گاهی هم آنچه به گمان من بی‌انصافی بود، ناآگاهانه بود یا حتی چنین منظوری نداشتند. اما من دیگر گفت و گو را ترک کرده‌ام و انگار نبوده‌اند. این نابخشایندگی را دوری از فضیلت می‌دانم. خصوصاً وقتی که آن رفتار ناآگاهانه و یا حتی برداشت اشتباه من بوده است، این نابخشایندگی شاید نوعی رذیلت باشد.
انگار برای توجیه خشمم -خشمی که دیر و کم می‌آید- باید با سکوت و نابخشایندگی ادامه‌اش دهم.

۱۳۹۷ بهمن ۲۱, یکشنبه

جنگ دیگران و هراس

تابستان همسایهٔ روبروی‌مان خانه را فروخت. از برادرم خواستم خانه‌اش را بخرد تا همسایه باشیم. یکی دو ماه خالی بود و مرد و زن جوانی آمدند. از صداهای خانه می‌توان حدس زد بچه ندارند. وضعیت صدا توی ساختمان ما خوب است. اگر صدا غیرمتعارف شود، شنیده می‌شود. بچه‌های کوچک هم قوانین متعارف بزرگ‌ترها را می‌شکنند.
دو-سه هفته پیش توی پله‌ها دو تا از همسایه‌ها دعوا می‌کردند. صدا توی خانه می‌پیچید. انگار فضای خالی پله‌ها به پخش شدن صدا کمک می‌کرد. به هم نگاه کردیم و گفتیم «به ما چه» و منتظر بودیم خودشان حلش کنند. اما پایانی نداشت. صدای زنی میان صدای مردان شنیده می‌شد. صدای یکی را می‌شناختم. آدمی ساکت و آرام و سر به زیر. اما صداها بالا و بالاتر می‌رفت. شاید بعد از نیم ساعت احساس کردم باید دخالت کرد؛ خصوصاً‌ اینکه صدای زنی می‌آمد و هر داستانی محتمل بود. از خانه بیرون رفتم، همسایه روبرویی با همسایه‌ای قدیمی دعواشان شده بود. همسایهٔ نو، زنش را به سمت خانه‌شان هل می‌داد. همسایهٔ قدیمی می‌خواست اعتراض‌هایش را بگوید. ازش خواهش کردم بی‌خیال شود و بی‌خیال شد. همسایهٔ روبرویی را نمی‌شناختم. این اولین مواجههٔ جدی بود. ساعتی بعد آمد و عذرخواهی کرد. می‌خواست توضیح دهد. نمی‌خواستم داستان را بگوید. پیش از آنکه چیزی بگوید، گفتم یک اتفاق کاملاً طبیعی است و مسئلهٔ خاصی نیست و لبخندی زدم. حرفم را تکرار کردم. فقط گفت: «لازم بود سر و صدا کنم». از کلمات تند و تیز دعوا می‌شد حدس زد، بچه‌های همسایهٔ دیگر کاری کرده‌اند. یادم است همسایهٔ قدیمی اوایل دعوا می‌گفت هر چه خسارتش باشد، می‌دهم. اما این دعوا را پایان نداد.

امروز وسط فوتبال، یکهو سر و صدای زن همسایهٔ روبرویی آمد. همسرش انگار به آرامش دعوتش می‌کرد. صدایش بلند بود و می‌گفت «تکلیف منو با همسایهٔ بالایی روشن کن.» فاطمه گفت: «حتماً بچه‌های بالایی بپربپر می‌کنن همش». همین‌که صداهای اولی را شنیدم، ترسیدم. هراس و دلهره‌ای توی دلم بود که انگار ربط به من دارد. منتظر ادامهٔ دعوا بودم. اما انگار توی همان یکی دو دقیقه مرد، زنش را آرام کرد و نگذاشت جنگی نو دربیافتد.

احساس عجیبی بود. هی فکر می‌کردم چه باید کنم. بخش زیادی از داستان مبهم است و اصلاً نمی‌توان داستان را فهمید. توی دلم دلشوره بود. هراس بود. مثل بچهٔ خردسالی که از هر دعوایی می‌ترسد.

۱۳۹۷ بهمن ۱۳, شنبه

شاید مرگ

امین هشدار جدی داده بود و دوا درمان کاری نکرد. گفت شاید خطرناک باشد و ... هی فکر می‌کردم اگر خطرناک باشد و یکهو با این مواجه شوم که به زودی خواهی مرد، چه باید کرد. هیچ حس خاصی به مرگ نداشتم، شاید چون جدی نگرفته بودمش. توی این دوران خیالی به سوی مرگ، خدا پررنگ‌تر بود. خود مرگ پررنگ نبود. انگار پدر و مادر که این سال‌های دوری کمرنگ‌تر شده‌اند، دوباره بیشتر حاضرند. چیزی نبود.

۱۳۹۷ بهمن ۶, شنبه

قوس صعود

راه آسمان
برقی از منزل توست
هنگام سحر

حاء.کاف

حاء.کاف هم‌درسم است. سال‌ها پیش می‌شناختمش. وقتی که راهنمایی درس می‌خواند و من کفایه می‌خواندم. همیشه آن سمت مدرس می‌نشست و امروز آمده بود این سمت. بین دو درس خواستم بروم پیشش و گپ بزنم. آدم گرمی است و خوش‌مشرب و پرحرارت. یک آن توی دلم گفتم او باید بیاید. نمی‌دانم چرا این به ذهنم خطور کرد. ازش بزرگ‌تر بودم و ابتدای سلام‌علیک‌مان فاصلهٔ سنی‌مان زیاد بود. به خودم خندیدم و پا شدم رفتم جلویش و ده‌دقیقه‌ای گپ زدیم. فهمیدم علی.دال که قبلاً ازش نوشته بودم، تنها یکی دو ماه آمریکا بوده. کمی هم دربارهٔ عین.عین.الف گفتیم. درش نوعی زرنگی را دیدم.

۱۳۹۷ بهمن ۵, جمعه

عین عین الف

زنگ زدم به جیم. احوال عین.عین.الف را ازش پرسیدم. قبلاً شنیده بودم که به مدعی جدید یمانی «ایمان» آورده و خودم به جیم گفته بودم. گفت با هم حرف زده‌اند و عین.عین.الف می‌خواسته «هدایت»ش کند. جیم می‌گفت این ایمان نو، در رفتار و رخسار عین.عین.الف نمایان بود. طبیعی است.
دوست دارم ببینمش و برایم داستانش را بگوید. داستان این تغییر را. این اتفاق ساده‌ای نیست. طبعاً اولین واکنشش انکار بوده. دوست دارم آنچه را از انکار نخست تا «ایمان» برایش رخ داده تعریف کند. داستان عین.فاء را شنیده‌ام. به نظرم بخش مهمی از داستان، جدال کلامی و حدیثی مسئله نیست؛ بلکه اتفاق انفسی باورکنندگان است. به گمانم بسیار بعید است که برگردند، باور نو خصوصاً باوری که محتوایش شورانگیز باشد، معنای جدید و پررنگی به زندگی می‌دهد و به سختی می‌توان از آن دل کند. باوری که محتوایش تنها بر استدلال‌های جدلی کلامی بنا نشده است و رؤیا و خواب و احساسات بخش مهمی از آنند. باید عین.عین.الف را ببینم.

مُهر

کم می‌نوشتم. دوستی پیغام داد بیشتر بنویس. حرفش این بود وظیفه‌ات نوشتن است و گاهی باید بنویسی. شاید خیال کرده بود ننوشتن و کم نوشتنم از سر احتیاط است. گفته بود: مرحوم بهجت گفته است تا وقتی یقین ندارید، سخن نگویید و ... اما...

این کلام مرحوم بهجت، انگار مُهر شد بر قلمم. راه نوشتن را بست. کمتر می‌نویسم و کمتر. یک مُهر مقدس. خیلی زودتر باید این مُهر زده می‌شد بر قلم.

۱۳۹۷ بهمن ۳, چهارشنبه

خواب

همراه گروهی بودیم. نمی‌نشاختم‌شان. یکهو دم دریاچهٔ نمک بودیم. یکی‌شان گفت دریاچهٔ بختگان. گفتم اینجا دریاچهٔ قم است. مواج شد؛ موج‌های بلند و خشمگین. موج دربرمان گرفت. یکی گفت چقدر شور است. گفتم بوی مرگ می‌آید. از موج‌ها دور شدم و دیگران دور نشدند. از کنار دیواری می‌رفتم و ته موج می‌رسید به آنجا.

۱۳۹۷ دی ۱۶, یکشنبه

خواب

امروز کسی که نمی‌شناختمش و ندیده‌بودمش، پیام فرستاد که خوابت را دیده‌ام و اجازه می‌خواست که تعریفش کند. پاسخ برایم سخت بود خصوصاً اینکه زن بود. در این گفتگوها سعی می‌کنم محتاط باشم. این احتیاط کلمات را به سمت تلگرافی‌بودن و خشک‌بودن می‌برد و انگار کلمات بدون هیچ احساسی نوشته می‌شوند. به نظرم نخستین احتمال این است فردی می‌خواهد با خوشی و شعف چیزی را تعریف کند و چون ربطی به تو دارد، آن خوشی را نشر دهد. پاسخ این باید خوش باشد. پاسخم پاسخی محتاطانه بود. گفتم: اگر کسی از من بخواهد چیزی را تعریف کند، نادرست است بگویم نه. یعنی هم می‌خواستم تعریف کند و هم این پذیرش بدون احساس باشد.
خوابش را تعریف کرد. نوشتم جالب و خوش بود و ممنون. این پایان گفتگومان بود. این اتفاق هی تکرار می‌شود. احساس ناخوشی از این پاسخ‌های محتاطانه دارم و از سویی باید احتیاط کرد. از اینکه گوینده ته دلش بگوید چه بی‌احساس و آن شعفِ گفتنش سرد شده باشد، انگار در رنجم.

۱۳۹۷ آذر ۲۹, پنجشنبه

در سیاهی مراء-۲

دوستی برایم گفتگویش با فردی را که پرسش‌های اعتقادی داشت، فرستاد. خواسته بود دربارهٔ گفتگو نظر بدهم. پرسش از برهان‌های اثبات خدا و حسن و قبح عقلی و ... بود. برایش یک کلمه نوشتم اگر من بودم، حتی یک دقیقه گفتگو نمی‌کردم. گفتگو طولانی بود. شاید ۵-۶ساعت وقت برده بود.
پرسنده، همان اول گفتگو بود من فقط فرزند دلیلم. هر کس با من بحث کرده، تهش به من فحش داده. اگر نمی‌توانی بحث نکن. در طول بحث، هی می‌خواست بگوید من پیروزم، من پیروزم.

خودم از گفتگو فرار می‌کنم. خصوصاً اگر همان اول بفهمم گفتگو نیست. برایم اهمیتی ندارد که بگویند فرار کرد یا شکست خورد. در مراء و جدل سیاهی می‌بینم. بعد آن توی دلم احساس خوشی ندارم. ترجیح می‌دهم رقیب گمان کند من پاسخی ندارم و در دلش شاد شود؛ ولی من آن احساس ناخوش بعد از جدل را نداشته باشم. امروز از خواندن آن گفتگو، احساس ناخوشی گفتگوی خودم دست داد.

۱۳۹۷ آذر ۱۷, شنبه

عین حاء

عین حاء خشم عجیبی داشت. اما خودش را می‌گرفت و سعی می‌کرد طنز بگذارد توی کلماتش. دسته‌جمعی باهاش شوخی‌ کرده بودیم و برنتافته بود. خیال می‌کنم بخشی از این خشم، برگشت به شوخی‌های قدیم‌تر دارد. اگر این باشد، خشمش نوعی سرریز بود. گاهی حوصله‌اش را ندارم و به شوخی چیزکی بهش می‌گویم. معمولاً‌ او هم چیزی می‌گوید و با شوخی و خنده تمام می‌شود. خیال می‌کنم پسِ اینها نوعی آزاردیدگی است و باید بگویم اشتباه کرده‌ام.

۱۳۹۷ آذر ۱۴, چهارشنبه

این ابناء الملوک

حس کرده بودم به طرز عجیبی تمرکزم را از دست داده‌ام. تنها ساعات تمرکز مداومم، دو ساعت درس فقه و اصولی بود که می‌رفتم. خودکار دست می‌گرفتم و می‌نوشتم. جوهر خودکار به تهش نزدیک شده است و این روزها برایم عزیزتر شده و حواسم بیشتر جمع است که گمش نکنم. در گم کردن خودکار و مداد تبحری دست‌نیافتنی دارم.
بخشی از این از دست‌رفتن تمرکز را محصول توییتر و شبکه‌های اجتماعی می‌دیدم. گاهی می‌شد وسط نوشتن متنی، هر چند دقیقه یک‌بار سر به توییتر می‌زدم و وسط خواندن کتاب، هر صفحه‌ای به بهانهٔ نوشتن خطی از کتاب می‌رفتم توییتر و ... حواسم پرت می‌شد به گفته‌های این و آن و دعواهای معمولاً بی‌ارزش. چند روزی است تصمیم گرفتم چیزی در توییتر ننویسم. به نظرم چهار روز می‌شود. سر می‌زنم گاهی. اما هیچ واکنشی نشان نمی‌دهم. بعد از مدت‌ها دو سه ساعت پیاپی متنی را می‌نوشتم بدون اینکه به اینجا و آنجا سر بزنم.
متن را برای مدیر پایگاهی فرستادم و گفتم اگر به دردتان می‌خورد منتشر کنید. [وگرنه توی وبلاگم منتشر می‌کنم] و گفت منتشر می‌کنیم. خیلی وقت بود چیزی برای جایی ننوشته بود. به نظرم باید در نیامدن به شبکه‌های اجتماعی کمی راسخ‌تر شوم.

۱۳۹۷ آذر ۱۱, یکشنبه

شهر از بالای کوه

خیلی پیش آمده که چیزی را می‌نویسم نه به این خاطر که بهش باور دارم؛ بلکه به این خاطر که انجامش دهم یا ندهم. انگار نوشتن به منزله یک عهد است. احتمالاً این نوشته هم چنین حالتی دارد. چند روز توییتر نرفته بودم و قصد داشتم تا مدتی نروم. برگشتم فقط نگاهی کردم. همه‌چیز جهالت محض بود. کسی در یک توهم آگاهی متبخترانه تفسیر چند آیه نوشته بود و خیال می‌کرد ملحدانه است. دسته‌ای از همیشه در صحنه‌ها دربارهٔ فراستی نظر داده بودند و چند تایی هم دربارهٔ فراستی‌پرستی هشدار داده بودند. یکی به حناچی پریده بود و دیگری به نل‌چی. هیچ‌چیزی نبود جز یک جدال ابلهانه. جز چند نفر که دربارهٔ خودشان و زندگی عادی نوشته بودند. اما فضای رایج هیاهوی این و آن بود و پوچ. هی فکر به عمر تلف‌شده در این هیاهو دارم که بارها و بارها بخشی از هیاهوی پوچ بوده‌ام.
تا شهر را از بالای کوه، نبینیم شلختگی‌های خیابان‌ها را متوجه نمی‌شویم. باید برون کشید از این ورطه رخت خویش

۱۳۹۷ آذر ۷, چهارشنبه

دوباره مرگ

با سین زمانی رفت و آمد زیادی داشتم. بهش سیوطی را درس دادم. گاهی با هم سازگار نبودیم. چند باری تندی کردم. از قم رفت. چند سال بعد یکهو مریض شد و بعد کمی مُرد. همیشه یادش می‌کنم. گاهی آن تندی‌ها توی ذهنم می‌آید. خیلی زود سعی می‌کنم خاموش و توجیهش کنم. اگر سین زنده بود، احتمالاً آن تندی‌ها یادم نمی‌آید و اگر یادم می‌آمد می‌گفتم حقت بود. توی ذهنم خیال می‌کنم در آن موقعیت حقش بود. اما مرگ سایه می‌اندازد روی موقعیت‌ها. «تندی با سین درست بود، اگر مرگ نبود» ما مرگ را سرکوب می‌کنیم. هنگام تندی حتی اگر می‌گفت یک روز می‌میرم و پشیمان می‌شوی، می‌گفتم برو بابا. اما الان مرده و یک شرمندگی در درونم هست.
مرگ این قدرت را دارد که وصف اخلاقی بودن در «فعل اخلاقی در موقعیت الف» را متزلزل کند. شاید نشود گفت غیراخلاقی‌اش کند؛ اما تزلزلی درش درست می‌کند؛ همان حس شرمندگی و پشیمانی.

۱۳۹۷ آبان ۲۷, یکشنبه

جرأت و حقیقت

جرأت و حقیقت بازی مزخرفی است. هیچ‌وقت حاضر نیستم در چنین بازی‌ای باشم. هیچ ربطی به اینکه می‌نویسم ندارد. امشب جیکی را در نقد اگر الف نباشد، پس ماده ۲۸۶ و مفسد فی الارض و آویزان نوشتم. اولش نوشتم «در شناسه گفته دکترای حقوق» و تهش چارخط زدم #بیسواد. این اول و آخر خلاف قوانین خودم بود. قانون می‌گوید متن را بدون طعنه، بدون نگاه به فرد نویسنده بنویس. باید می‌نوشتم «این ادعا نادرست است. ماده ۲۸۶ شرطی دارد که گفته نشده و حتی اگر سخن ظریف نادرست باشد، مصداق آن شرط نیست به هیچ‌وجه». چند بار پس و پیش کردم و هی بالای جیک می‌نوشتم و پاک می‌کردم. گفتم نمی‌نویسم و بی‌خیال. ترسیده بودم. نقد و پرسش گاهی هزینه دارد. راستش ته دلم ترس داشتم و احتمال می‌دادم دردسر شود. آنی و دمی تصمیم داشتم هیچ ننویسم. گوشهٔ ذهنم به خودم نهیب زدم. نویسنده داشت حکم اعدام اگری می‌داد و حکمش سراسر نادرست بود. برای مبارزه با ترس، باید با آن ستیز کرد. نه تنها، نوشتم دو تا طعنه هم زدم. حتی رفتم زیر جیکش نوشتم «جدی دکترای حقوق داری؟» همهٔ اینها بازی ذهنم بود برای اینکه نشان دهم ترسو نیستم و جرأت دارم. احساس تاریک طعنه‌گویی و حتی احساس تاریک گفتگو با آنکه نباید با او گفتگو کرد، درونم آمد.

پروپاپیچی

الف چند وقت پیش تعریف می‌کرد که از یکی ناامید شده و منتظر است سرش به سنگ بخورد و درباره‌اش سکوت  می‌کند. از آن روز دو سه بار به پر و پای الف پیچیده‌ام. نمی‌دانم یک اتفاق کاملاً عادی است یا ربط به آن ماجرای قبل دارد. وقتی تعریف می‌کرد خیال می‌کردم خودش را جای یک دانای کل، یک پیرمرد خردمند دنیادیده گذاشته است که باید پند بدهد و نصیحت کند و دم یأس و نومیدی سکوت پیشه کند. از این تصویر بیزار بودم. شاید اینکه دو سه بار تندگویی نصیحت‌گونه‌ام به او، سر این باشد که تو یکی مثل همه‌ای. مثل من و مثل همان‌کس که خیال می‌کنی سرش به سنگ خواهد خورد. حالا خودم مثل که هستم؟ نمی‌دانم

خواب-غنی‌آبادی

خواب غنی‌آبادی را دیدم. ۷۵ همراه ما طلبه شد و همان سال ول کرد و رفت. دیگر هیچ‌گاه ندیدمش. حتی اسم کوچکش یادم نیست. اهل مزینان بود و به شریعتی افتخار می‌کرد. پنج-شش سال بعد با یک مزینانی دیگر آشنا شدم. علی مزینانی بعد اینکه ازدواج کرد، تصادف کرد و مُرد. یادم نیست از مزینانی حال و احوال غنی‌آبادی را پرسیده باشم یا نه. بعد مرگ مزینانی، مهدیار را دیدم که دستش چند کتاب است و گفت این‌ها را خانم مزینانی آورده بود و گفته بود از شما بوده. نمی‌دانم چه بر سر خانواده‌اش آمد.
مشهد بودیم. توی یک مدرسه قدیمی. معماری‌اش شبیه معماری مدارس بخارا بود. کسی آمد سلام کرد. ریش انبوهی داشت. انگار رنگ ریشش قهوه‌ای بود. نشناختمش. پرسید نمی‌شناسی‌ام. گفتم غنی‌آبادی‌ای. پرید بغلم. از دیدنش خوشحال بودم. از سرنوشتش بعد از رفتن از قم پرسیدم. خیال می‌کردم طلبگی را کنار گذاشته. اما توی خواب هنوز یک طلبهٔ احتمالاً حجره‌نشین بود. قبل و بعد خیلی مبهم توی ذهنم است.

۱۳۹۷ آبان ۲۲, سه‌شنبه

مرز مشایعت و خودسازگاری باور

حوصله ندارم یک جمله پیدا کنم. منظورم از خودسازگاری باور این است که فرد باورهایش سازگار باشد. اگر به الف باور دارد، جیم و دال هم با الف سازگار باشد. مثلاً به اصالت الوجود باور دارد. نمی‌شود در مسئله‌ای دیگر یکهو اصالت الماهیةی شود. این به گمانم روشن است. مثلاً جان لاک معرفت را جز در ریاضیات به تجربه منحصر می‌کند؛ اما به گزاره‌های دینی که می‌رسد راه دیگری می‌پیماید. از طریق شهود، خدا را می‌پذیرد و برهان می‌آورد و بعد گزاره‌های دینی را ملهم مصدَّق می‌داند. این با تجربه‌گرایی‌اش ناسازگار است. بعدها هیوم این ناسازگاری را نشان داد.

گاهی گفتگوی با دیگری است و گاهی نیاز است که از قالب باور خویش درآییم و همراه مخاطب شویم. این توی گفتگوها رایج است. من برای ضربه به رقیب، با او همراهی و مشایعت می‌کنم و بعد اشکال حرفش را نشانش می‌دهم. یا با زبان او ادعای خودم را ثابت می‌کنم. یک نمونه که این چند روز دیدم چارخط #حق‌ازدواج بود که مخالفان تحدید سنی ازدواج می‌گفتند. طبعاً آنها به منظر مدرن «حق»‌محور باوری ندارند و دلیل‌شان دلیل سنتی و فقهی است. اما برای اثبات ادعاشان همراه رقیب شده‌اند. یعنی معنای پنهان چارخط #حق‌ازدواج این است: شما که همه چیز را از منظر حق می‌بینی، ازدواج هم در منظر مدرن یک حق است و نباید حق تحدید شود. پس تحدید سنی ازدواج نادرست است. اما واقعیت باور خودش این است: در فقه ازدواج دختر مکلف به احکام شرع (نه ساله) جایز است. پس نباید آنها را تحدید سنی کرد.

به طرف حق ماجرا کاری نداشته باشیم. من خودم بسیار از زبان دیگری برای اثبات حرف خودم استفاده می‌کنم. گاهی چنان می‌شود که معلوم نیست کجا باور خودم است و کجا مشایعت. حتی گاهی خودم در این ابهام می‌مانم.

۱۳۹۷ آبان ۱۸, جمعه

در فضیلت و عدم فضیلت آگاهی

با مصطفی دربارهٔ مسئله‌ای فلسفی بحث می‌کردیم. مادرم نشسته بود و کمی آن‌سوتر نوزادی کمتر از یک ماهه. مادرم سواد ندارد. یکی دو باری رفت نهضت سوادآموزی و نیمه‌کاره رهایش کرد. گفتگوی من و مصطفی برای هیچ‌کدام از این دو مفهوم نبود. هر دوی آنها زندگی می‌کردند و شاد بودند. کلمات ما توی هوا منتشر می‌شد و محو می‌شد و واژه‌ای جای واژه‌ای دیگر را می‌گرفت. آنی و دمی احساس کردم این‌ها همه پوچ است و بی‌ارزش و هیچ فضیلتی در آگاهی نیست.

۱۳۹۷ آبان ۱۰, پنجشنبه

در تاریکی مراء

یک احساس درونی است و لزوماً‌ درست نیست. توی برخی چیزها تاریکی می‌بینم. انگار گوشه‌ای از روح را آزار می‌دهد و انگار بیگانگی دارد با لطافت روح. جدال و مراء یکی از این‌هاست حتی اگر خودم سعی کنم دور باشم. احساس بدی دارم از گفتگویی که از متن به فرد منحرف شود و از مسیر استدلال به جدل کشیده شود. انگار پیکار با کلوخ‌انداز است و سرشکسته‌شدن از روی نادانی. این حس وقتی بدتر می‌شود که گمان کنی با کسی گفتگو می‌کنی که آداب گفتگو را رعایت می‌کند. پس از این گفتگوها معمولاً ناخودآگاه انزوا را دوست‌تر دارم. 

۱۳۹۷ مهر ۲۳, دوشنبه

اغلو

علی پسر طیبه را دیدم. امروز یک‌روزه بود. یکهو توی ذهنم آمد سال ۱۴۵۰، پنجاه و سه ساله است و من احتمالاً مرده‌ام. همان سال احتمالاً نوه دارد. بیست سی سال دیگر، ۱۴۲۰، ۱۴۳۰ بچه‌دار شده است و بچه‌اش تا ۱۵۰۰ زنده است. و سال ۱۵۰۰ هیچ یادی از ما نیست. حتی احمد و فاطمه هم نیستند. اما زندگی انسان روی زمین ادامه دارد. 

۱۳۹۷ مهر ۲۱, شنبه

ورزشگاه شبکه‌های اجتماعی و گم‌شدن قوهٔ جاهله

دوستی به نبودنم در سرای عمومی توییتر اعتراض کرده. بگذریم از اینکه خیال می‌کنم دورهٔ ما گذشته و حرف من و مثل من توی هیاهو گم می‌شود -تازه اگر چند دشنام نصیب‌مان نشود-. این مدت که نبودم دربارهٔ خیلی چیزها حرف نزده‌ام. خیلی ساده آن بخش جاهل درونم حاکم شده است و به بسیاری از پرسش‌ها «نمی‌دانم» می‌گوید و این «نمی‌دانم» جلوی سخن گفتن را می‌گیرد.

گمان می‌کنم هیاهوی شبکه‌های اجتماعی، این «نمی‌دانم» را پس می‌زند. شاید در رویارویی ابتدایی با پرسش، به خود بگوید نمی‌دانم؛ اما وقتی ده، دوازده خط متضاد از این سو و آن سو خواند، می‌خواهد داوری کند و حکم کند. آن نمی‌دانم گم می‌شود. توییت‌ها و نوشته‌ها و حتی گاهی مقاله‌ها به فرد توهم آگاهی می‌دهد. دربارهٔ اف‌ای‌تی‌اف نظری ندارم، دربارهٔ کنوانسیون خزر و دربارهٔ خیلی چیزهای دیگر. این نظر نداشتن شاید به این دلیل است که گوشه‌ای نشسته بودم و از دور تماشا می‌کردم و روی سکوهای ورزشگاه نبودم. توی ورزشگاه که باشی، هر چه هم ساکت و آرام باشی، ورزشگاه وادارت می‌کند به فریاد زدن و هیاهو. موج هیاهوی ورزشگاه تکانت می‌دهد و همراه می‌شوی.


هیاهوی شبکه‌های اجتماعی، آن «نمی‌دانم» درون را منزوی می‌کند و قوهٔ جاهله را پرت می‌کند گوشه‌ای؛ قوهٔ ارزشمند جاهله.

۱۳۹۷ فروردین ۲۹, چهارشنبه

آتن را چه به اورشلیم؛‌ قم را چه به تهران


احمد زادهوش گفته است: قم مستقل شود. باطن این حرف این است «قم را چه به تهران» و «تهران را چه به قم». ترتولیان می‌گفت «آتن را چه به اورشلیم» و از جدایی کلیسا و فلسفه سخن می‌گفت. زادهوش ناخواسته از جدایی حوزه علمیه و حکومت سخن می‌گوید. مثل این کلمات که باطن‌شان سکولاریسم و جدایی نهاد مذهبی از حکومت است گاه بی‌گاه از زبان روحانیون نزدیک به حکومت شنیده می‌شود. در جریان انتخابات خبرگان که شورای نگهبان اجتهاد سید حسن خمینی را تأیید نکرد،‌ علی‌رغم اینکه چند تن از مراجع و علمای قم، اجتهاد او را تأیید کرده بودند، محمد یزدی گفته بود: «اجازه‌های اجتهادی که توسط مراجع تقلید صادر می‌شود تنها در امور آخوندی است.» «امور آخوندی» را از «امور حکومتی» جدا می‌کند. و تأییده مراجع تقلید را بی‌اعتبار می‌شمرد. یعنی «قم را چه به تهران»؛ «نهاد مذهبی را چه به حکومت».

۱۳۹۷ فروردین ۱۹, یکشنبه

برای مرگ یوسف.دال

احمد چند وقت پیش توی اینستاگرام برگهٔ ترحیم یوسف.دال را دیده بود. برایم فرستادش و گفت خودش است؟ خودش بود. سال‌ها بود ندیده بودمش. مرگش هیچ چیز را درونم تکان نداد. اوایل دههٔ هشتاد طلبه بود. با مرحوم سجاد دوست بود. سجاد ازم خواسته بود ضامنش شوم تا از فروشگاه حوزه -که دیگر نیست- چیزی بردارد. ضامنش شدم و بخش زیادی از قسط‌هایش از جیبم رفت. پس نمی‌داد. حتی می‌شد گفت نمی‌خواست پس دهد. بعدها رستوران داشت و حتی به نظرم زمانی به کار نجاری مشغول بود. رفیق ابراهیم.هـ بود.


عید از صادق پرسیدم. صادق گفت خودکشی کرده است. می‌گفت زنش طلاق گرفته بود و یوسف می‌خواست برگردد. وقتی شنیده بود زن سابقش عقد کرده، خودکشی کرده بود و مُرد. به همین سادگی. هیچ چیزی در دلم تکان نخورد. اینکه سال‌ها احساس می‌کردم از دوستی کوچک‌مان سوء استفاده کرده و سرم کلاه گذاشته، مانع این می‌شد برایش دل بسوزانم.


نمی‌دانم این بی‌احساسی خوب است یا نه. بابا را دیده بودم که از مردی تمام عمرش نفرت داشت و هیچ‌گاه دوست نداشت اسمش را بشنود؛ اما وقتی که مُرده بود، برایش زارزار گریه می‌کرد. 

۱۳۹۶ بهمن ۳۰, دوشنبه

بروم یا نروم

حوصلهٔ توییتر را ندارم. روزی دیدم حوصلهٔ اینستاگرام را ندارم و حذفش کردم و تمام. توییتر چیزی برای یاد دادن ندارد. حتی چیزی برای شادکردن. ستیزه‌جو شده است. شده است سخنگوی بلاها و مصیبت‌ها؛ یک سخنگوی ناآگاه. حال و هوای بالاترین دارد. اینکه خودت باشی و خودت، سخت است. «بی‌شناسنامه‌»ها زیاد شده‌اند. این‌ها آمدند توییتر را «فتح‌» کنند و آن‌ها هم آمدند برای «فتح». میان ستیزه‌جویان دو طرف زندگی‌کردن سخت است؛ مبارزه‌ای علیه دو طرف. این بودجه‌اش را بالا برده و آن هم بودجه‌اش را. آدم‌های عادی و خارج از حلقهٔ این و آن، میان‌ هیاهوی این و آن می‌نویسند. گاهی آدم حوصله‌اش سر می‌رود. از اینکه هیچ چیز ندارد. پر است از هیاهوی این و آن. 

۱۳۹۶ بهمن ۲۹, یکشنبه

دوباره سقوط

انگار توی یک سکوت نشسته‌ام. ذهنم افتاده به گشتن و گشتن. همهٔ آدم‌هایی که می‌شناختم؛ دوستان و اقوام را می‌گردم. همه را به صف کرده‌ام. هر کدام‌شان احتمال دارد توی این سقوط باشند. پوست صورتم انگار خیلی ریز می‌تپد و منقبض شده است. بغل‌دستی‌ام می‌گوید زنگ بزن. می‌گویم آنها هم خبری ندارند. بیشتر از این ترس که میان آن همه آدمی که همه‌شان بعد سال‌ها غیبت حاضر شده‌اند، کسی باشد که روزگاری دوستش داشته‌ام. ذهنم نهیب می‌زند که  اگر آشنای تو نباشند، آشنای دیگری هستند؛ اما واقعیت این است که حادثه وقتی ربطی به «من» داشته باشد، سخت‌تر است. با عددها، با نوع هواپیما، با اطلاعات بیهودهٔ محل برخورد و سال ساخت هواپیما و ... حواسم را پرت می‌کنم. آدم‌های شهرهای کوچک، اگر مستقیم هم را نشناسند، با واسطهٔ یکی دو نفر آشنا می‌شوند. حتی آشنا نباشند، انسان‌هایی هستند که اینها آشنایان آنها بودند. نمی‌دانم.

۱۳۹۶ بهمن ۲۲, یکشنبه

سقوط

بعد از گفتگو، تنها چیزی که توی ذهنم ازش ماند این بود که انسان کثیفی است. انسان‌ها توی گفتگوی رودررو مهربان‌تر می‌شوند. اما وقاحتش عریان بود. آدم ترسناکی بود. ترسیدم. ازشان حمایت می‌شود. دوست دارند دیگران را له کنند. همه چیز را دشمن می‌بینند. برای نابودی دشمن همه چیز حتی خدا را ذبح می‌کنند. دروغ می‌گویند. تهمت می‌زنند. حاشا می‌کنند. در وجودشان چیزهایی مرده است. چرا این‌ها این همه سقوط می‌کنند؟

۱۳۹۶ آبان ۱, دوشنبه

احساس خوشایند راوی

برای اولین بار بعد از سال‌ها، بعد از حدود سه دهه، از نقش راویِ توی نمایش روباه و کلاغ احساس خوبی دارم. دوم ابتدایی که بودیم، ملعم‌مان همسایه دیوار به دیوارمان بود. اول سال، توی آن یکی کلاس بودیم و معلم-همسایه آمد من و عباس را کشید بیرون و برد توی کلاس خودش. یکی دو روز بعد، به خاطر اینکه یک دندانه صادِ صحبت را ننوشته بودم، ترکه‌رشکنم کرد. انگار هنوز درد آن ترکه توی دستم هست. درس‌مان که رسید به روباه و کلاغ، گفت می‌خواهم نمایش قصه را سر صف اجرا کنیم. من شاگرد اول بودم. توی ذهن معلم، راوی نقش اول بود و من را گذاشت راوی. عباس شد روباه قصه و مسعود همسایهٔ روبرویی‌مان کلاغ. عباس از روباه‌بودنش شاد بود. من از اینکه باید مثل مجسمه یک‌جا بایستم و بگویم «زاغکی قالب پنیری دید...» نفرت داشتم. حتی روزی که قرار بود سر صف اجرایش کنیم، نمی‌خواستم بروم؛ حس خجالت از اجرا جلوی همه بچه‌های مدرسه و حس نفرت از نقش راوی درم بود. وقتی عباس «جست و طعمه را بربود» همه مدرسه خندیدند. خودش هم شاد بود. با آنکه همیشه از کودکی‌هایم و خاطراتم برای بچه‌ها و حتی برای دوستان می‌گویم، هیچ‌گاه خاطرهٔ نمایش روباه و کلاغ را نگفته بودم.

امروز گوشی را برداشتم و زنگ زدم. شهاب گوشی را برداشت. برای اطمینان پرسیدم شهابی یا سارا؟ شهاب بود. شهاب مثل آن سال‌های من کلاس دوم است. مادرش در توییتر نوشته بود شهاب ناراحت آمده خانه و گفته باید نقش دختری را توی نمایش بازی کند. از شهاب پرسیدم کلاس چندمی؟ گفت دوم. می‌دانستم دوم است. هم‌مدرسه‌ای احمد است. گفتم می‌دونی وقتی من کلاس دوم بودم، یه بار یه نمایش بازی کردیم. گفت منم باید نمایش بازی کنم. برایش داستان نمایش را گفتم. کمی هم تحریفش کردم تا بیشتر بخندد. از اینکه از نقش راوی خوشم نمی‌آمد، گفتم و برایش گفتم الان خوشحالم که آن نقش را بازی کرده‌ام. شهاب هم به خنده برایم گفت که می‌خواهد نقش دختری را بازی کند. گفت یکی دیگر هم قرار است پیرمرد باشد. دعوتم کرد که بروم نمایشش را ببینم. بهش قول ندادم. اما گفتم وقتی بازی‌اش کردی، بهت زنگ می‌زنم و بگو چه کرده‌ای.

سال‌ها گذشت و گذشت، شهاب را جایِ خودم دیدم و خودم را جای شهاب. در گفتگو، شهاب را با خودم و نقشی که دوست نداشتم، همراه کردم. شهاب خندید. من هم خندیدم. بعد سال‌ها از نقش راویِ توی نمایش روباه و کلاغ احساس خوبی دارم. سال‌ها یک خاطرهٔ خاک‌خورده بود و امروز راوی توانست شهاب را همدل خودش کند. خیال می‌کنم تماشاگر اصلی آن نمایش، همهٔ بچه‌های مدرسه نبودند، شهاب بود. 

۱۳۹۶ مهر ۲۷, پنجشنبه

در نشانه‌های پیری

 یکی دو سالی می‌شد با هم بازی نکرده بودیم. من و صادق و دانیال و دو نفر دیگر، شدیم یک تیم. سال‌ها با دانیال و صادق فوتبال بازی کرده بودم. هر دوشان با نشاط و پرحرارت بازی می‌کردند. دانیال نگاهی چرخاند و گفت: توی تیم اونها دو سه تا جوون هست؛ ما همه‌مون پیر شدیم. یک‌هو نگاه کردم همه‌ٔ تیم‌مان ۳۴-۳۵ بودیم و این یعنی سن پیری فوتبال و شاید سن پیری زندگی. گفتم می‌زنیم‌شان. بازی که شروع شد، نه دانیال نشاط قبل را داشت نه صادق. نمی‌دویدند. سخت باختیم. دانیال راست می‌گفت پیر شده‌ایم.