۱۳۹۶ آبان ۱, دوشنبه

احساس خوشایند راوی

برای اولین بار بعد از سال‌ها، بعد از حدود سه دهه، از نقش راویِ توی نمایش روباه و کلاغ احساس خوبی دارم. دوم ابتدایی که بودیم، ملعم‌مان همسایه دیوار به دیوارمان بود. اول سال، توی آن یکی کلاس بودیم و معلم-همسایه آمد من و عباس را کشید بیرون و برد توی کلاس خودش. یکی دو روز بعد، به خاطر اینکه یک دندانه صادِ صحبت را ننوشته بودم، ترکه‌رشکنم کرد. انگار هنوز درد آن ترکه توی دستم هست. درس‌مان که رسید به روباه و کلاغ، گفت می‌خواهم نمایش قصه را سر صف اجرا کنیم. من شاگرد اول بودم. توی ذهن معلم، راوی نقش اول بود و من را گذاشت راوی. عباس شد روباه قصه و مسعود همسایهٔ روبرویی‌مان کلاغ. عباس از روباه‌بودنش شاد بود. من از اینکه باید مثل مجسمه یک‌جا بایستم و بگویم «زاغکی قالب پنیری دید...» نفرت داشتم. حتی روزی که قرار بود سر صف اجرایش کنیم، نمی‌خواستم بروم؛ حس خجالت از اجرا جلوی همه بچه‌های مدرسه و حس نفرت از نقش راوی درم بود. وقتی عباس «جست و طعمه را بربود» همه مدرسه خندیدند. خودش هم شاد بود. با آنکه همیشه از کودکی‌هایم و خاطراتم برای بچه‌ها و حتی برای دوستان می‌گویم، هیچ‌گاه خاطرهٔ نمایش روباه و کلاغ را نگفته بودم.

امروز گوشی را برداشتم و زنگ زدم. شهاب گوشی را برداشت. برای اطمینان پرسیدم شهابی یا سارا؟ شهاب بود. شهاب مثل آن سال‌های من کلاس دوم است. مادرش در توییتر نوشته بود شهاب ناراحت آمده خانه و گفته باید نقش دختری را توی نمایش بازی کند. از شهاب پرسیدم کلاس چندمی؟ گفت دوم. می‌دانستم دوم است. هم‌مدرسه‌ای احمد است. گفتم می‌دونی وقتی من کلاس دوم بودم، یه بار یه نمایش بازی کردیم. گفت منم باید نمایش بازی کنم. برایش داستان نمایش را گفتم. کمی هم تحریفش کردم تا بیشتر بخندد. از اینکه از نقش راوی خوشم نمی‌آمد، گفتم و برایش گفتم الان خوشحالم که آن نقش را بازی کرده‌ام. شهاب هم به خنده برایم گفت که می‌خواهد نقش دختری را بازی کند. گفت یکی دیگر هم قرار است پیرمرد باشد. دعوتم کرد که بروم نمایشش را ببینم. بهش قول ندادم. اما گفتم وقتی بازی‌اش کردی، بهت زنگ می‌زنم و بگو چه کرده‌ای.

سال‌ها گذشت و گذشت، شهاب را جایِ خودم دیدم و خودم را جای شهاب. در گفتگو، شهاب را با خودم و نقشی که دوست نداشتم، همراه کردم. شهاب خندید. من هم خندیدم. بعد سال‌ها از نقش راویِ توی نمایش روباه و کلاغ احساس خوبی دارم. سال‌ها یک خاطرهٔ خاک‌خورده بود و امروز راوی توانست شهاب را همدل خودش کند. خیال می‌کنم تماشاگر اصلی آن نمایش، همهٔ بچه‌های مدرسه نبودند، شهاب بود. 

۱۳۹۶ مهر ۲۷, پنجشنبه

در نشانه‌های پیری

 یکی دو سالی می‌شد با هم بازی نکرده بودیم. من و صادق و دانیال و دو نفر دیگر، شدیم یک تیم. سال‌ها با دانیال و صادق فوتبال بازی کرده بودم. هر دوشان با نشاط و پرحرارت بازی می‌کردند. دانیال نگاهی چرخاند و گفت: توی تیم اونها دو سه تا جوون هست؛ ما همه‌مون پیر شدیم. یک‌هو نگاه کردم همه‌ٔ تیم‌مان ۳۴-۳۵ بودیم و این یعنی سن پیری فوتبال و شاید سن پیری زندگی. گفتم می‌زنیم‌شان. بازی که شروع شد، نه دانیال نشاط قبل را داشت نه صادق. نمی‌دویدند. سخت باختیم. دانیال راست می‌گفت پیر شده‌ایم.

۱۳۹۶ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

بعد سال‌ها

چشمم افتاد به عکسش. یک دوست قدیمی. ده دوازده‌سالی است ندیدمش. رفیق محمدرضا بود و محمدرضا هم‌حجره‌ای من بود. شاد شدم. رفتم صفحه‌اش. دستم رفت سمت دکمه Following. ‌اما نزدم. صفحه‌اش را ورق زدم. خودش کم نوشته بود و بیشتر بازنشر جیک‌های دیگران بود. از الف، از ب، از جیم. از کسانی که دوست نداشتم، بخوانم‌شان و فاصله است بین‌مان. دوباره به عکسش نگاه کردم. لبخندی زدم. توی ذهنم گفتم خداحافظ رفیق. بهتر است توی همان خاطرات ده دوازده سال پیش بمانیم و از اینکه بدانیم این همه فاصله بین‌مان هست، رنجور نشویم. از صفحه‌اش آمدم بیرون. 

۱۳۹۶ شهریور ۶, دوشنبه

فتوحات

با اسلام گپ می‌زدیم. حرف از مدرسه حسنیه زد. حسنیه آن طرف پل بود و مدرسه ما این طرف پل. مقدمات می‌خواندم. بعد مقدمات، باید بار و بندیل می‌بستیم و می‌رفتیم توی یکی از مدارس خوابگاهی. حسنیه خوابگاه بود. رفت و آمد داشتم. امروز یکهو تصویری جلویم زنده شد. خیلی واضح بود. خاطره‌ها مبهمند. مثل متن مکتوب می‌مانند. مثل تاریخ می‌مانند. از طلبه‌ای توی مدرسه حسنیه چند کتاب خریدم. فتوحات مکیه رحلی چهار جلدی آبی‌رنگ؛ پانزده هزار تومان حدود سال ۸۰. تصویر واضح کسی را که ازش کتاب خریدم، امروز نگاه کردم؛ بیات بود. یک سالی است با بیات برای مجله‌ای هم‌کاری می‌کنم. هیچ‌وقت نه او یادش می‌آمد که من ازش کتاب خریده‌ام و نه من یادم می‌آمد. 
من می‌دانستم که فتوحات را از کجا خریده‌ام و چقدر، اما ذهنم چهره فروشنده را حذف کرده بود. شاید بیات هم مثل من بود. امروز خاطره خیلی واضح جلوی چشمم بود حتی حالت نشستن بیات. چهره‌اش. برایش پیام فرستادم. خودش بود. 

۱۳۹۶ مرداد ۲۶, پنجشنبه

بربری

بابا خانه بود. من بودم و بابا. ناهار رفتم از آشپزخانه سر کوچه چیزی بگیرم. پنجاه متر این طرف‌ترش نانوایی سنگک است و صدمتر آن‌طرف‌ترش نانوایی بربری. آشپزخانه توی زیرزمین است. توی راه نگاه کردم در سنگکی باز بود. کسی سر صف نبود. از پله‌ها پایین رفتم. سه مرد با روپوش سفید بودند. یکی‌شان این طرف بود. منتظر بودم بگوید چه می‌خواهی، نگفت. یکی از دو مرد آن طرف دخل آمد و گفتم. بعد گفتم تا تو می‌کشی من بروم دو تا سنگک بگیرم. مرد این طرف گفت سنگکی بسته است. برو بربری بگیر که فراوون بربری داره. روی فراوون تأکید کرد. گفتم باز بود. گفت نه بسته است. گفتم نگاه می‌کنم و از پله‌ها بالا رفتم. دنبالم روی پله‌ها آمد و گفت من می‌دونم بسته است. بربری هم بازه و فراوون بربری. رفتم سمت سنگکی. باز بود. کسی سر صف نبود. هفت-هشت نان تازه روی پیشخانش بود. به آن میز که نان را رویش می‌اندازند، می‌گویند پیشخان؟ دو نان برداشتم. برگشتم آشپزخانه. گفتم باز بود. مرد سفیدپوش بی‌آنکه تکذیب یا تأیید کند گفت بربری فراوون بود. چیزی نگفتم. روپوش سفیدش فرق داشت با آن دو مرد آن طرف دخل. خودش هم مشتری بود مثل من. روی روپوشش نوشته بود «شرکت آرد درخشان» یادم آمد کارگران توی نانوایی بربری، روی روپوششان همین نوشته شده بود. غذایش را گرفت و رفت. 

۱۳۹۶ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

نوشته‌ به مثابه بازدارنده

توی دلم جنگ بود؛ بین اراده مشت زدن و اراده بی‌خیالی و آرامش. شاید هیچ‌کدام اشتباه نباشد، نمی‌دانم. با آنکه می‌خواستم بی‌خیال باشم، آن لایه‌ای که می‌گفت مشت بزن، قوی بود. چیزی نوشتم: همه‌شان را دعا می‌کنم. این «همه‌شان را دعا می‌کنم» پس از آرامش نبود، برای آرام کردن بود. نشان از یک دل بزرگ آرام نیست؛ نشانِ دل‌آشوبی بود. بعد دلم آرام شد. 

۱۳۹۶ خرداد ۱۵, دوشنبه

خشم احتمالا نامربوط

می‌شناختمش. یک کلمه از کلماتش را باور نمی‌کردم و حتی آن نقطه پایانی‌اش را باور نمی‌کردم. کلماتش پر از خشم و خروش علیه اشرافیت بود و پر از ستایش زهد و سادگی. حتی یک کلمه‌اش باورپذیر نبود؛ حتی یک کلمه‌اش. می‌شناختمش. جایگاهش او را وادار می‌کرد به این کلمات. جایی بود که اگر اینها را نمی‌گفت، باید بیرون می‌رفت.

ناباوری من به راستی‌اش، درونم خشم را برمی‌انگیخت. هر طوری بود، سکوت کردم. این پرسش جلوی من است، چرا ناراستی یک فرد -که هم آن فرد درش مهم است و هم ناراستی- مرا خشمگین کرد. آن کلمات هیچ ربطی به زندگی من نداشت. حتی شناخت پیشین من از او، به زندگی من ربطی نداشت؛ اما من خشمگین شدم. همه رفتارهاش را به آن یکی دو خاطرهٔ ناخوشی که از او دارم، ربط می‌دادم.

قرار نیست من و هر کس دیگر از هر رفتار ناراستی خشمگین شود. آن هم رفتار ناراستی که هیچ اهمیتی ندارد و هیچ چیز را تغییر نمی‌دهد. اما وقتی من میان آن رفتار و زندگی خودم رابطه‌ای درست می‌کنم، به خود حق می‌دهم خشمگین شوم و البته این -لااقل در این مسئله- نادرست است. باید فکری کرد.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۷, پنجشنبه

بلبلا مژدهٔ بهار بیار

گفت: «سرقفلی‌اش برای تو.» 

نمی‌دانم چرا؟؛ اما توی زندگی خیلی کم هدیه گرفته‌ام؛ خیلی کم. این‌که کسی در بی‌خبری چیزی را بخواهد به من هدیه دهد، اتفاق نادری در زندگی من بوده.

حتی اگر زیاد بود، این هدیه یا هر چیز دیگری اسمش باشد، هدیه‌ای عجیب بود. گفت و گفت و گفت و بعد گفت «سرقفلی خبرش برای تو». دربارهٔ آن گفت و گفت و گفتش جواب دادم و هیچ واکنشی به این سرقفلی‌ای که به من واگذار شده بود،‌ نداشتم؛ اما وقتی حرف‌مان تمام شد، هنوز آن جمله توی ذهنم مانده است. این یعنی مهم‌ترین جمله‌اش برای من آن بوده.

۱۳۹۶ فروردین ۲۴, پنجشنبه

صبر



گاهی استدلال‌ها و کلمات حتی اگر درست باشند، قدرت اثبات ندارند. آن‌گاه که پیر در خشت خام می‌بیند، کلماتش برای جوان خام، برای محب، برای مبغض بی‌معناست. استدلال‌ ناتوان است. باید صبر کرد و صبر کرد و صبر کرد تا باطل خودش را عریان کند. باطل هویدا شود. هویدایی باطل حتی با سال‌ها تأخیر قدرت‌مندتر از استدلال‌ها و کلمات پیر است در روزگار مستی جوانان خام.

۱۳۹۶ فروردین ۶, یکشنبه

روزگار خوش



زمانی وبلاگی داشتم به اسم «روزگار شوم بی‌پایان». اقتباسی بود از «فی یوم نحس مستمر». گفت «وقتی ازدواج کردیم، می‌آییم آن طرف‌ها.» تهِ صحبتِ کوتاه‌مان گفت «شب خوش»؛ گفتم «روزگار خوش». توی روزگار خوشم یک اراده واقعی بود. پاسخِ زبانی به شب خوش نبود؛ دعا بود و یک ارادهٔ‌ انسانی. از این روزگار خوش، احساس خوبی داشتم. 



۱۳۹۵ اسفند ۲۱, شنبه

پاراگراف؛ رنج ارجاعات

مهم‌ترین جاذبهٔ نگارش این کتاب آن بود که از اول بنا را بر آن گذاشتم که هیچ پاورقی و ارجاعی در کار نباشد. همین‌ ویژگی به تنهایی گشایشی عظیم و مایهٔ آسودگی خاطر بود. شاید بیش از نیمی از کار شاق محققان دانشگاهی ناشی از همین پاورقی‌ها و ارجاع‌های دور و دراز باشد: نام مؤلف، عنوان کتاب، محل نشر و البته این روزها حتی اسم ناشر که این یکی کاملاً غیرضروری است و هیچ‌کس بجز خود ناشر از ان سود نمی‌برد. علاوه بر این‌ها، سال نشر، شمارهٔ جلد و صفحه و گاه اشاره به شمارهٔ فصل‌ها و بخش‌های کتاب هم لازم است. تازه، بعد از ذکر همهٔ این موارد، نویسنده باید همه را از نو بازبینی کند تا مطمئن شود همه چیز درست است! اگر نویسنده -مثل من- بخواهد خودش متن را حروفچینی کند و نوشته‌اش پر از غلط‌های تایپی هم باشد، کار بسیار دشوارتر خواهد شد. جامعه‌های ماقبل صنعتی نخستین کتاب من است که خودم آن را با کامپیوتر حروف‌نگاری کردم.

پاتریشیا کرون، جامعه‌های ماقبل صنعتی، ترجمه مسعود جعفری، پیشگفتار مؤلف برای ترجمهٔ فارسی، ص ۱۳*
|
*روا بود که پاورقی و ارجاع دور و نام مؤلف و ... را نیاورم. 

۱۳۹۵ اسفند ۴, چهارشنبه

مهم

کتاب را باز کردم که بیست دقیقه‌ای که توی تاکسی‌ام چیزی بخوانم. هر دو سه دقیقه سرم را بلند می‌کردم. تند می‌راند و انگار دنیا بند شده است به زود رسیدن تاکسی. یکی دو جا خطرناک راند. اگر سرم توی کتاب نبود، می‌ترسیدم. به هر زوری بود می‌خواست خودش را جلو و جلوتر بکشد. وسط بلوار امین به تاکسی دیگری زد. چیزی نشده بود. بعد از چند دقیقه فحش و ناسزا راهشان را کشیدند و رفتند. این‌ها مهم نبود. نه عجله راننده، نه درگیری‌اش با آن یکی راننده، نه ترس توی دلم، نه چند صفحه کتابی که خواندم، اینها مهم نبودند. وقتی پیاده شدم، به عادت همیشگی نگاه کردم که مبادا چیزی از جیبم افتاده باشد. لنگه کفش سرخ‌رنگ دخترانه‌ای گوشه تاکسی غریب افتاده بود. این مهم بود.

۱۳۹۵ اسفند ۳, سه‌شنبه

علی. دال

بچه‌ها که رفتند مدرسه، فیس‌بوک را باز کردم. شده است مثل شهر متروک. بنده‌خدایی است فلسفه خوانده، از جهت سیاسی ارزشی است. دیروز یادداشت یکی دوستان را می‌خواندم، نظرات را نگاه کردم. اسم آن بنده خدا را دیدم. خط اول را که می‌خواندم، گوشه‌ای از ذهنم گفتم، هرگاه نظری ازش دیده‌ام، تکه‌ای به من انداخته. مسئله خیلی بی‌ربط‌‌تر از این بود که اسم من باشد. خط سومی اسم من را آورده بود و چیزی گفته بود. برایش نوشتم نقد بکن اما نه مبهم. کلمه «بی‌خاصیت» هیچ ارزش نقدی ندارد. توی ذهنم بود شاید جوابی گفته باشد که نه. فیس‌بوک میان پست‌ها چند نفری را پیشنهاد می‌کند برای دوستی. هیچ‌گاه بهش توجهی نمی‌کردم. صفحه را که بالا و پایین می‌کردم، وسط این پیشنهادها «علی.دال» را دیدم. داشت می‌خندید. پشت‌سرش پیرمردی بود که ایرانی نبود. احتمالاً‌ استادش است. علی طلبه‌ای سنتی، درس‌خوان و بسیار متشرع بود. یکهو رفت آمریکا حقوق بخواند. آخرین بار ۸۸ دیدمش؛ روزی که بهجت مرد. از همان مسجد بهجت آشنا شدیم. به گمانم یکی از کتاب‌های مقدمات را بهش درس دادم. احساسِ خوش پیداکردن یک دوست قدیمی را داشتم. درخواست دوستی دادم. حتی آنی توی ذهنم آمد نکند اینجا نشناسدم. دوست دارم همان خودش باشد که بود. 

۱۳۹۵ اسفند ۱, یکشنبه

تا مرد سخن نگفته باشد

حسن بهتر از ما عکس می‌گرفت. حتی بهتر از ما درست نیست. حسن عکاس بود و ما نبودیم. شین اما این را قبول نداشت. در برابرش مقاومت می‌کرد و به عکس‌های حسن ایراد می‌گرفت. نمی‌شد احساسی را که توی کلماتش بود نادیده گرفت. گاهی کلمات خود آن احساس می‌شدند «بدم می‌آید» و ...حسن هیچ آمد و شدی با ما نداشت. فقط از دور دیده بودیمش. من این واقعیت را به سادگی پذیرفتم که حسن بهتر از ماست، حتی آن موقعی که آرام‌آرام به سمت عکاس‌شدن می‌رفت. هر وقت عکس خوبی داشت، تحسینش می‌کردم و اگر ایرادی یا نکته‌ای به ذهنم می‌رسید، برایش می‌نوشتم.
کلمات شین توی ذهنم بود. نمی‌دانم چه شد که با حسن دوست شدم. با هم این‌ور و آن‌ور رفتیم. اگرچه کم همدیگر را می‌بینیم، اما ساده و صمیمی هستیم. بی‌شیله‌پیلگی و همیشه شاد بودن دو صفت حسن هستند. بعد از اینکه با حسن دوست شدم، کلمات شین را درباره‌اش تحمل نمی‌کردم. غیرواقعی بودند. برای من شدند استدلالی علیه خود شین.

عصمت

قرار شد ضامن دوست طلبه‌ای شوم. یک میلیون تومان وام می‌خواست. باید اینترنتی درخواست ضمانت می‌داد و من هم اینترنتی تأیید می‌کردم. هفت-هشت-ده روزی است که درخواست داده، اما در صفحهٔ من نوشته که هیچ درخواستی نیامده. بعد از تأیید من -که نشده بود- باید می‌رفتیم و چند برگه امضا می‌کردیم. شیخی پیر و آراسته مسئولش بود. دوستم داستان را برایش گفت. گفت امکان ندارد که سیستم خطا کند. چند بار این را تکرار کرد. برایش گفتیم که این ناممکن حالا شده. گفت بروید پیش آقای شاکر. شاید هم شاکری. شاکر هم تعجب کرد. زنگ زد جایی دیگر. کار درست شد. باید ابتدا چک یا سفته ضمانت نیز وارد می‌شد تا درخواست برای من بیاید. این را ننوشته بودند.
برگشتیم پیش شیخ آراسته. از پس مانیتور نوعی جدال سنت و مدرنیته را نمایندگی می‌کرد. دو یا سه بار دیگر تکرار کرد که تقصیر شما بود و امکان ندارد سیستم خطا کند. یک بار هم گفت محال است. بار چهارم که گفت هم من و هم رفیق گفتیم تقصیر ما نبود و تقصیر «سیستم» بود. تندتر گفت نه تقصیر شما بود. بعد گفت چون تقصیر شما بود، باید فردا بیایید. سیستم انداخته‌است به فردا. رفیق گفت برگه ضمانت را بده تا لازم نباشد ضامن فردا هم بیاید. گفت ضامن هم باید باشد. رفیق گفت: شما که ضامن را دیده‌اید و اگر برگه‌ها را الان امضا کند، نیازی نیست فردا بیاید. گفت آخه سه برگه است. چند دقیقه ذهنم داشت ملازمه میان «سه برگه» بودن و نیاز به فردا آمدنم را بررسی می‌کردم. بعد دوباره تکرار کرد که تقصیر خودتان بود و محال است سیستم اشتباه کند. دهان را باز کردم که چیزی بگویم. هی کلمات «پشت هر سیستمی و هر برنامه‌ای انسانی است» را جمع و جور می‌کردم که رفیقم نیم‌خیز شد و با تحکم گفت «خود انسان خطاکار است چه برسد به مصنوع انسان» و محکم‌تر گفت «خدانگهدار» و آمدیم بیرون. 

۱۳۹۵ بهمن ۳۰, شنبه

ساعت یازده از خانه زدم بیرون. سوار تاکسی زرد شدم. تا آخر خط تنها مسافرش بودم. توی این خط طولانی -که شاید طولانی‌ترین خط تاکسی قم باشد- تنها مسافر بودن حس بدی دارد. احساس می‌کنی باید چیزی میان کرایه دربست و کرایه مسافر عادی را بدهی و اگر ندهی جفا کرده‌ای به راننده. احساس می‌کنی راننده توی ذهنش می‌گوید عجب مسافر بدیُمنی و از این احساس‌های الکی که هیچ‌گاه از قلمرو ذهن خارج نمی‌شوند.
صد متری جلوتر نرفته بودیم که راننده دست کرد پشت فرمان و بیسکویتی درآورد و بدون اینکه چیزی بگوید گرفت سمت من. من هم بدون اینکه تعارف کنم، از دستش گرفتم و ممنون گفتم. فکر کردم این بی‌تعارف بیسکویت گرفتن بهتر از تعارف‌های الکی و نگرفتن بیسکویت است. خودم خرسند بودم. تا آخر سفر -که تنها مسافر بودم- هیچ چیز نگفتیم. 

۱۳۹۵ بهمن ۲۵, دوشنبه

ولاتضروه شیئا

طور دیگر می‌توان ترجمه کرد «عرش خدا به لرزه درنمی‌آید.»

گپ با حسین

با حسین حرف می‌زنم و در حرف زدن باهاش لذتی عجیب احساس می‌کنم. خواهرزاده‌ام است. یکهو به سرش زد برود عراق درس بخواند و رفت. چند ماهی است که مقیم نجف شده. تا وقتی که اینجا بود، چنین احساسی در گفتگو نداشتم. عکسش را که با برج سامرا گرفته، برایم فرستاده است. خوش به حالش. 

۱۳۹۵ بهمن ۲۲, جمعه

پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات می‌رسد

وجعلنا علی قلوبهم اکنة ان یفقهوه وفی آذانهم وقرا [انعام:۲۵] ما بر دلهايشان پرده‌ها افكنده‌ايم تا آن را نفهمند و در گوشهايشان سنگينى [قرار داده‌ايم‌].
فدمرناهم تدمیرا [فرقان:۳۶] پس آنان را به سختى هلاك نموديم.

۱۳۹۵ بهمن ۲۱, پنجشنبه

مشت‌های غیرمعرفتیِ آگاهی‌بخش

یادم نیست این را از کی شنیدم؛ شاید از محسن. محسن به خاطر دو سه جمله‌اش بر گردن من حق دارد. از مجموعهٔ باور و رفتارش که ازش بسیار فاصله دارم، این دو سه جمله را گزینش می‌کنم و مدیونش هستم. احتمالاً‌ این را هم محسن گفته بود. اینکه از کجا شنیده بود یا اینکه خودش گاهی از درونش حکمتی می‌جوشید، نمی‌دانم؛‌ اما اینقدر می‌دانم که فوتبالیست خوبی بود. می‌گفت: گاهی به تماشای بدی دیگران بنشینیم و زشتی‌شان را ببینیم و بعد همان‌ها را در خودمان تماشا کنیم.
موانع بسیاری هست که رفتار خودمان را در ترازوی بی‌غل و غش خوبی و بدی نگذاریم. وقتی دیگری را تماشا می‌کنیم، گاهی آن موانع نیست و می‌توانیم خوبی یا زشتی را بهتر ببینیم.  این تماشاگری گاهی مشت می‌زند به خودفریبی خودمان. موانع غیرمعرفتی مانع آگاهی شده است در درونمان. مشت‌های غیرمعرفتی این موانع را خرد می‌کند. نگفتم همیشه موانع غیرمعرفتی باید با پتک‌های غیرمعرفتی خرد شوند، این را نگفتم.

یادم باشد که این تماشاگری نه آسان است و نه کار هر کسی است.

۱۳۹۵ بهمن ۲۰, چهارشنبه

بدون عنوان

تلویزیون یکهو اول «ایران ای سرای امید» را پخش می‌کند. سر برمی‌گردانم. از اول تا آخر که پخشش می‌کند بزرگ زیرش نوشته است: «خواننده: محمد معتمدی» 

۱۳۹۵ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

«فرق می‌کند»

حرفش را که شنیدم، ذهن محاسبه‌گر منطق‌دانِ مغلطه‌یاب شروع کرد به تحلیل کلماتش. کلماتش را اشتباه می‌دانم. ذهن لوامه‌ام نهیب می‌زند که عین همین کلمات را با تغییر فرد و دسته خودم گفته بودم؛ بارها گفته بودم. هم حرف من، هم حرف او یک شکل بود: «دستهٔ جیم آدم‌هایی با چهره‌ها و رفتارهای متفاوتی دارد. اما من الف را -با آنکه رفتارهایش متفاوت از دیگران است- نماد این گروه می‌دانم.» جالب اینکه فرد الف افراطی‌ترین رفتارها را دارد. هم من، هم او دیگر آدم‌های این دو دسته را مخفی‌کار می‌دانیم. ظاهری موجه دارند و در باطنشان دشمنی است. اما الف است که ظاهر و باطنش یکی است و این الف نماد آن گروه است.
او می‌گوید و من می‌گویم الف نماد گروه جیم است. فوراً ذهنِ توجیه‌گر به میان می‌آید آنچه من گفته‌ام اگرچه شبیه گفته‌های اوست؛‌اما «فرق می‌کند» همین‌که فرد و دسته‌اش فرق می‌کند، بس است برای اینکه بگویم این «فرق می‌کند.»

«فرق می‌کند» یکی از توجیه‌هایی است که سال‌ها شنیده‌ام و در بسیاری اوقات ندانسته‌ام واقعاً‌ چه فرقی می‌کند؟ به این «فرق می‌کند»ها خوشبین نیستم و هرگاه می‌شنوم‌شان انگار بوی فریب می‌آید.

حجت الاسلام و المسلمین

می‌روم تو صفحهٔ دو سه نفر از روحانیان توییتر. جیک‌های‌شان را می‌خوانم. هیچ‌ جیکی دربارهٔ خودشان و زندگی‌شان و زندگی روزمرهٔ دیگران نیست. از آیه و روایت خبری نیست. از دعوت به خوبی‌ها و اخلاق چیزی ندیدم. چند جیک در حمایت از قالیباف دیدم. یکی دو کنایه به مرحوم هاشمی که نویسنده تلاش کرده هم کنایه‌اش را بگوید و هم وانمود کند احترام مرده را نگه داشته. نقد سیاست خارجهٔ دولت یازدهم فراوان بود. از ترامپ و آمریکا و ... بسیار گفته بودند. صفحهٔ دیگری را باز کردم. بیشتر سیاسی بود؛‌ اما بر خلاف قبلی‌ها گاهی شعر و عاشقانه‌ای نوشته بود. 
|
هشدار: این گزارش فقط به اندازهٔ همین چند نفر -نه بیشتر- ارزش دارد.

۱۳۹۵ بهمن ۱۷, یکشنبه

النجاة فی الصدق

سربازی جایی امریه بودم. مسئولم بسیار مدارا می‌کرد و آسان گذشت[خدا خیرش دهد]. وقتی می‌خواستم نامه پایان خدمت را از آنجا بگیرم، ساعت کاری کم داشتم. رئیس آنجا باید برایم امضا می‌کرد و می‌دانست که ساعت کم دارم. مسئولم به من گفت برو بگو فلان کار را بیرون از اینجا انجام داده‌ام و گویا به رئیس هم گفته بود. پیش رئیس که رفتم گفت اینقدر ساعت کاری کم داری. گفتم بله. گفت برون‌کاری نداشتی؟ گفتم نه. با تعجب گفت: نه؟ گفتم نداشتم. گفت فلان کار را مگر قرار نبود انجام بدهی؟ گفتم حتی یک ثانیه هم انجام ندادم. خنده‌اش گرفت. گفت حالا چه کنم؟ گفتم خواهی مرا ببخشا خواهی مرا رها کن. گفت اینکه هر دوتاش یکی شد. برایم برگه را امضا کرد. بهش گفتم برایتان آن کار را انجام می‌دهم و انجام دادم.

چند روز پیش بازی ماشین‌سازی-استقلال بود. زمین پر برف بود و توپ رنگی نبود. بین دو نیمه زنگ زدند به مسئول بازی. خیلی ساده گفت آقا اشتباه کردیم. ببخشید. سه چهار بار عذرخواهی کرد. نیمه دوم توپ رنگی بود. وقتی که حرف‌هایش تمام شد، احساس خوبی داشتم. 

نه صدق و نه کذب، واقعیتِ گذشته را تغییر نمی‌کند و مقصر را بی‌تقصیر نمی‌کند؛ اما کسی که با ناراست‌گویی می‌خواهد تقصیرش را بپوشاند، علاوه بر تقصیر، به ناراستی هم متهم می‌شود و مقصر راستگوی عذرخواه از مقصر ناراستگوی توجیه‌گر برتر است. 

۱۳۹۵ بهمن ۱۶, شنبه

ناآگاهی و طنزنابلدی

برای رهایی از همیشه شنونده بودن، باید سخن گفت. برای سخن گفتن باید چیزی دانست که دیگران ندانند. وقتی ناآگاهی باشد، ساده‌ترین جایگزین طنز است. نومؤلفان شبکه‌های اجتماعی را نگاه کنید که به سمت طنز می‌روند؛ اما مشکل پابرجاست. طنزنابلدند. طنزنابلدی کلمات را به سمت لودگی می‌کشاند به سمت کلمات رکیک می‌رود. 

خواب

روبروی حسن بودم. می‌گفتم اگر طالقانی نمی‌مرد، نهضت آزادی و جبهه ملی و سازمان مجاهدین عاقبتش این نمی‌شد. می‌ترسم بعد از مرگ هاشمی، چنین اتفاقاتی بیافتد. 
گاهی توی کتابخانه بعد سلام علیک با لحنی شوخی می‌گویم از اینکه امروز هم تو را دیدم، شادمانم. شادمان هستم؛ اما نه آنقدر که این جمله را بگویم. طوری می‌گویمش که هر دو خنده‌ای بکنیم؛ از آن خنده‌هایی که پشتش چیز خنده‌داری نیست و فقط خنده است. توی کوچه‌پس‌کوچه‌های یخچال‌قاضی یکی دوستان قدیم را دیدم و به شوخی این جمله را گفتم و خندید. بعد که رفت و رفتم، ده قدمی که دور شده بودم؛ یکهو به خودم گفتم «چقدر شاد شدم که دیدمش»‌ و کل راه کیفور بودم. 

از خوشی‌های کمیاب

لحظات غریبی توی زندگی است که کم اتفاق می‌افتند. اینکه مرده باشی و کسی بیاید روی قبرت یا توی خانه‌ای در دوردست‌ها یکهو رفیقی، آشنایی یادت بیافتد. چند روزی درس نرفته بودم. میان دو درس رفتم کنار شیخ جواد. گفت دیروز پریروز سر می‌گرداندم تا پیدایت کنم. جواد از صمیمی‌ترین دوست‌های دورانِ خوش نوجوانی‌ام بود. سال‌هاست کمتر و خیلی کمتر همدیگر را می‌بینیم و چیزی می‌گوییم. پارسال که آمد درس، گاهی بین دو درس ده دقیقه‌ای صحبت می‌کردیم و تمام. فاصله‌مان زیاد است. نمی‌دانم چرا اینکه گفت سر می‌گرداندم، برایم خوشایند بود و لذتبخش.
منها خلقناکم و فیها نعیدکم و منها نخرجکم تارة اخری [طه:۵۵]
شما را از آن آفریدیم و شما را در آن بازخواهیم گرداند و بار دیگر شما را از آن بیرون خواهیم آورد [ترجمه محمدمهدی فولادوند]

۱۳۹۵ بهمن ۱۴, پنجشنبه

تغییر کن قضا را

دگرگونی نفی است و اثبات. رفت است و آمد. حذف است و اضافه. ویرانی است و بازسازی. نفی و رفت و حذف و ویرانی رنج‌آور است.