دم غروب، تمام ماه جلوی تمام خورشید ایستاده بود. ایستاده بودم روی دیواری یا شاید روی ایوان خانهای و روبرویش تا دم افق باز بود. زبانههای خورشید گرداگرد قرص سیاه میرقصیدند؛ انگار تارهای زعفران در روز طوفان. زیباییاش وادارم میکند احمد را خبر کنم که کسوف دم غروب را تماشا کند. چند دقیقهای محوش بودم و شاد بودم از تماشایش. انگار آنیودمی خورشید شتاب گرفت و پس افق پنهان شد.
گمانم این است توی خواب میگفتم ماهگرفتگی؛ اما خورشید بود که گرفته بود و در حال کسوف غروب کرد.
۱۴۰۲ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه
خواب
۱۴۰۰ تیر ۳۰, چهارشنبه
کان الدنیا لم تکن
هفتاد و شش میرفتیم تکواندو. آنجا با فرج آشنا شدم. گاهی با هم از کوچهٔ هدف تا حرم میآمدیم. هفتاد و هشت هر دو آمدیم مدرسهٔ امام باقر زیر پل نیروگاه و همحجرهای شدیم. احمدعباسی هم بود. با هم هیئت میرفتیم. با هم کلاسهای فلسفه غرب و معرفتشناسی و ... میرفتیم. به مباحث دور و بر صهیونیزم علاقه داشت. بعدها کتابی نوشت به اسم اسطورههای صهیونیستی در سینما. این سالها گاهی هم را میدیدیم و گپی میزدیم. دو سه ماه پیش بهش زنگ زدم و عجله داشت و گفتگومان کوتاه بود. صبح زهرا گفت موتورسیکلتی تصادف کرده و پنج نفر کشته شدهاند. گفتم حتماً خانوادگی روی موتور بودند و عصر پرسید فرجنژاد را میشناختی. خبرش را که خواند، همان تصادف بود. خودش و زنش و سه بچهاش مرده بودند. آنی و دمی همهٔ خانوادهاش از این سرا رفته بودند و انگار هیچ. دیروز بودند و امروز نه. حسن میگفت دیشب دمِ حرم دیدهبودش و خواسته بود سلامی بکند، اما نکرده بود.
۱۴۰۰ تیر ۱۶, چهارشنبه
میمِ فالستان
فالستان جایی است که مدتی است برای طراحی میروم. البته اسمش فالستان نیست. من اسمش را گذاشتهام فالستان. از دوازده-سیزدهنفری که آنجا کار میکنند تنها دو نفر را می شناسم. یکی سالهای اول حوزه همکلاسم بود و یکی هم رفیقم که به درخواست او رفتم. یکی دو ماه اول به شناخت یواشکی آدمهای دوروبر گذشت. امروز اولین بیزاری را تجربه کردم. شاید هم ارادهٔ بیزاری بود. میم هم که مثل من همین چند ماه آنجاست، پریروز به هاء که دومین روزی بود که آنجا آمده، به حالتی دستوری گفت برو نون بگیر. دیروز آمد و با حالت بچهزرنگهای خوابگاهی گفت الان به هاء میگویم برود نان بگیرد. گفتم دیروز بهش گفتی و امروز خودت برو. تقریباً هیچیک از کسانی که آنجا هستند، چنین رفتاری نداشتند.
۱۴۰۰ فروردین ۳۰, دوشنبه
بیبینوری
دوسالگی تا پنجسالگی خانهمان محلهٔ کارخانهٔ قند یاسوج بود. دوران بسیار شیرینی بود برایمان. از آنجا خاطرات تصویری بسیاری دارم و زخمی که میان پیشانیام نشسته است. بیبینوری که بهش بینوری میگفتیم، از همسایههامان بود. ازش خاطرهٔ خاصی در ذهنم نیست جز اینکه وقتی صادق به دنیا آمد، تا چند روز صادق را بردند خانهشان و وقتی آوردند دخترش میگفت بذاریدش پیش خودمان بماند. اما آنچه در ذهنم ازش مانده، مهربانی و دوستداشتنِ ما بچههای خرد و ریز بود. هر وقت مادرم اسمش را میگفت این مهربانی برایم متجلی میشد. امروز که به مادرم زنگ زدم، گفت بینوری مُرده است. خداوند با مهربانیاش در آغوشش بگیرد.
۱۴۰۰ فروردین ۷, شنبه
در ستایش الف
۱۳۹۹ آذر ۲۹, شنبه
به میم پیام دادم. گفت رفته بود مشهد و مدرسهٔ امام صادق. صادقی و فصیحی مردهاند و کاظمی حالش خوش نیست. نمیتوانم شیداییام را به آن مدرسه و آدمهایش پنهان کنم. بخشی از شیرینترین ثانیههای تکرارنشدنی عمرم را در آن مدرسه بودهام. میشد ایمان را لمس کرد آنجا. پر از شادی بود. شادی محض. چه بسا بتوان ادعا کرد لذتی را که در اقامتهای چندماههٔ تابستانه در آنجا بود، کمتر کسی در این دنیا چشیده باشد. مدرسهای که نه درخت داشت و نه معماریای و نه هیچ چیز دیگر. مدرسهای ساده با حیاطی ساده و کوچک و دهپانزده حجره کوچک سه در چهار. نزدیک حرم امام رضا بود. صادقی عصرها میآمد و طلبهها دورش جمع میشدند و نهج البلاغه میگفت. امجد هم گاهی میآمد. سالهاست نرفتهام. اما دائما آن لذت شیرین را میچشم.
۱۳۹۹ آذر ۳, دوشنبه
بازگشت به کودکی
جیم میگفت توی راه شیراز یکهو ماشین توی هوا معلق زد و هی میخورد به زمین و میرفت هوا. سمت راست جاده دره بود. مطمئن بود خواهد مرد. میگفت آن لحظه یکهو کودکیام آمد جلوی چشمهایم. با برادرها و خواهرها توی هال دورهم نشسته بودیم و خوش بودیم و یادآوری آن لحظات خوش در آن گاه نزدیک به مرگ خوش بود. ماشین در دره نیافتاد و ایستاد و چیزیشان نشد.
عمهٔ بزرگم سخت مریض است. چند باری بردنش بیمارستان و برش گرداندهاند خانه. با شکوه به دخترش گفته بود نگذاشتی برادرهایم را این مدت ببینم و خواسته بود که عمهٔ دیگرم برود پیشش. انگار دوست دارد برگردد به همان کودکی.
۱۳۹۹ آبان ۲۷, سهشنبه
لیکهٔ تنها
از دیشب دو نیمهشب صدای رنجور و مستمر «لیکه» از یکی از همسایهها به گوش میرسد. لیکه جیغ ممتد آیینی زنانه در سوگواریهاست و حتی به معنای خبر درگذشت کسی است. گاهی دهها زن با هم لیکه سر میدهند و این همراهی خود نوعی تسلی است. اما لیکهٔ دیشب لیکهای تنها بود. باید حدس میزدیم از کدامیک از همسایههاست. از خانهٔ مسعود بود. مسعود همهٔ دوران ابتدایی و راهنمایی -به جز یکسال که یاسوج نبودیم- همکلاسیمان بود و بیشتر وقتها سر یک نیمکت بودیم و هر صبح میآمد در خانه را میزد و با هم میرفتیم تا مدرسه و با هم برمیگشتیم. پدرش لحاف و تشک میدوخت. وقتی ازدواج کردیم، مادرم شش تشک برایمان به پدر مسعود سفارش داد. مامان صبح بیطاقتی کرد و گفت میروم میپرسم. ماسک زد و عصا دست گرفت و رفت پرسید. خواهر کوچکتر مسعود مرده بود. اسمش زهرا بود و دو بچه داشت. جز تصویری مبهم از دوران کودکی هیچچیزی ازش در ذهن ندارم؛ اما همینکه همسایه بودیم و همینکه خواهر مسعود بود، برای غم کافی بود. هنوز صدای لیکهای تنها که گاهی فقط یکنفر همراهیاش میکند، از حصار خانهٔ همسایه میگذرد و غم را در تمام کوچه منتشر میکند. خداوند رحمتش کند.
۱۳۹۹ آبان ۲۴, شنبه
اینستاگرام و احساس فقر نسبی
لجبازی یا مقاومت؛ سوت رابینهودی
۱۳۹۹ خرداد ۳۰, جمعه
لئامت
لئامت را به از خود نگذشتن در جایی که عادتاً مردم میگذرند معنا میکنم. شاید دقیق نباشد. مثلاً کودکی در خیابان از مردی که شلنگ آب را باز کرده و دم خانه شان را میشوید، میخواهد از آن آب بنوشد و آن مرد خودداری میکند. از نظر حقوقی و
قانونی حق مرد است که درخواست کودک را بپذیرد یا نپذیرد؛ اما این از حق خود نگذشتن نزد مردم مذموم است.
شاید اینطوری بگویم که لئامت خودداری از ایثارهای ناچیز است؛ ایثارهایی که معمولاً هزینهای ندارند یا هزینهٔ بسیار کمی دارند.
۱۳۹۸ اسفند ۲۳, جمعه
روز پس از کرونا
۱۳۹۸ اسفند ۱۱, یکشنبه
خواب
۱۳۹۸ اسفند ۸, پنجشنبه
کابوس ۲
۱۳۹۸ دی ۲۷, جمعه
کابوس
۱۳۹۸ دی ۱۴, شنبه
جاودانگی
۱۳۹۸ دی ۱۳, جمعه
۱۳۹۸ دی ۱۲, پنجشنبه
از کران تا به کران لشکر ظلم است
۱۳۹۸ آذر ۲۴, یکشنبه
در ناتوانی از بخشایندگی
۱۳۹۸ آذر ۱۷, یکشنبه
مرد پشت باجهٔ پُست
امروز میخواستم کیف کوچکی را پست کنم. دو دل بودم که بروم همین باجهٔ نزدیک یا نه. گفتم مجازاتی که برایش بریدهای سختگیرانه است و آن روز حق داشته. رفتم پیشش. گفتم یک پاکت حبابدار بده. گفت چی میخوای پست کنی؟ نشانش دادم. کیف کوچکی بود حدودا اندازه یک کتاب صد صفحهای. گفت این نمیشود توی پاکت حبابدار پست کنی. گفتم من این کار را کردهام. گفت من نمیکنم. به نظرم منظورش این بود که باید کارتن بخری و با کارتن پستش کنی. گفتم باشه و از باجه زدم بیرون. احساس کردم با تعجب سرش را بلند کرد و شاید زیر لب به سلامتی هم گفته باشد. رفتم همان خیابان ارم و پستش کردم با همان پاکت حبابدار.
ماجرا، ماجرای بیاهمیتی است. اما احساس خوبی نیست که از رفتاری بگذری و به امید اینکه همان یکبار باشد، دوباره به سمتش بروی و باز همان تکرار شود. بار سوم راهم را دورتر میکنم و یکسره میروم همان پست توی زیرزمین خیابان ارم.
۱۳۹۸ آذر ۱۴, پنجشنبه
دستم نمیرود ۲
۱۳۹۸ آذر ۱۳, چهارشنبه
مسابقه
۱۳۹۸ آذر ۱۰, یکشنبه
دست نرفتن
۱۳۹۸ آذر ۹, شنبه
بیچارگی
تماشاگران حادثه، آدمهای لزوماً بدی نبودند، چه بسا آدمهای خوبی بودند که آن دم دوست داشتند کمکی کنند؛ اما چارهای نمیدانستند و چیزی به فکرشان نمیرسید و تنها تماشاگر بودند.
به گمانم این روزها مثل آن دسته تماشاگرانیام که دوست دارم کاری کنم و هیچ راه مطمئنی به ذهنم نمیرسد. جا نه جای بانگ و فریاد تُهی است و نه جای تماشاگری، زمان چارهجویی است و چاره یافت مینشود و یا به سختی یافت میشود.